لسان الملك سپهر

123

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )

از مردم نجران زنده بودند فراهم آورد و گفت : شما همچنان در آبادانى كليسياها سخت بكوشيد كه من از پاى نخواهم نشست تا اين كين باز نخواهم . اين بگفت و بر اسب ثعلبان سوار شد و كتابى از انجيل كه يك نيمهء آن سوخته بود برگرفت و به قسطنطنيه آورده در حضرت زنون برد كه در اين وقت قيصرى مشرق داشت - چنان كه مذكور شد - . و صورت حال را به عرض رسانيد و آن كتاب انجيل نيم‌سوخته را به دو نمود . زنون از آن حال بگريست و نامه‌اى به حاكم حبشه كرد كه از قبل او بود تا كين از ذو نواس بخواهد . و اين فرمانگذاران حبشه را عربان نجاشى مىناميدند . بالجمله دوس نامهء قيصر بر گرفت و چون صبا و سحاب طىّ مسالك كرده به حبشه آمد و آن نامه نزد نجاشى نهاد و انجيل سوخته را بر او ظاهر كرد و ستم‌هاى ذو نواس را بگفت . نجاشى فرمود كه : من اين كينه از او بجويم و هفتاد هزار ( 70000 ) مرد شمشيرزن فراهم كرد و ارياط را كه مردى دلير و دلاور بود سپهسالار آن لشكر فرمود ، و ابرهة الاشرم را كه يكى از سرداران بزرگ بود با او همراه ساخت و ايشان لشكر برآوردند و به رهنمائى دوس كشتى در آب افكندند و به ساحل يمن آمده از اراضى حضر موت سر بركردند . چون اين خبر به ذو نواس رسيد سخت بترسيد و قواد سپاه را فراهم كرده گفت : اينك سپاه حبشه به سوى ما تاختن كرده ، بيم آن دارم كه در نبرد ايشان زبون گرديم ، بهتر آن است كه حيلتى انديشم تا بىزحمت ايشان را به هلاكت افكنم . پس حكم داد تا سركردگان سپاه هر يك با مردم خود به شهر و مقام خويش شدند و آرام گرفتند و چشم بر حكم ذو نواس داشتند . اما از آن طرف ذو نواس خود با پنج هزار ( 5000 ) تن از سپاهيان در زمين صنعا كه دار الملك يمن بود بنشست و كليد گنج خانه‌ها همه فراهم كرد و بر هم نهاد و نامه‌اى به ارياط نوشت كه : من دانسته‌ام نجاشى را با من كينهء ديرينه نيست و من هرگز با لشكر او جنگ نخواهم كرد و لشكر خويش را فراهم نكردم تا معلوم باشد كه نبرد نخواهم آزمود ، اينك كليدهاى گنجينهء خويش را كه در هر بلد داشته‌ام بر هم نهاده‌ام و آماده نشسته‌ام تا هر چه حكم كنى چنان كنم ، اگر فرمائى جمله را به نزد تو آرم و بسپارم و خود به نزديك نجاشى